اشعار پروین اعتصامی شاعر معاصر 

اشعار پروین اعتصامی

در این بخش مجموعه اشعار شاعر معاصر ایرانی پروین اعتصامی را گردآوری کرده ایم. این مجموعه شعر با موضوعات مختلف مانند عشق، مهربانی، مرگ، پدر و مادر، دوست، زندگی و … می باشند و امیدواریم که از مجموعه شعر پروین اعتصامی لذت ببرید. 

اشعار پروین اعتصامی

صاف و درد
غنچه ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد
آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد
دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد
چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد
تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد

***

شعر شرط نیکنامی

نیکنامی نباشد، از ره عجب
خنگ آز و هوس همی راندن
روز دعوی، چو طبل بانگ زدن
وقت کوشش، ز کار واماندن
خستگان را ز طعنه، جان خستن
دل خلق خدای رنجاندن
خود سلیمان شدن به ثروت و جاه
دیگران را ز دیو ترساندن
با درافتادگان، ستم کردن
زهر را جای شهد نوشاندن
اندر امید خوشهٔ هوسی
هر کجا خرمنی است، سوزاندن
گمرهان را رفیق ره بودن
سر ز فرمان عقل پیچاندن
عیب پنهان دیگران گفتن
عیب پیدای خویش پوشاندن
بهر یک مشت آرد، بر سر خلق
آسیا چون زمانه گرداندن
گویمت شرط نیکنامی چیست
زانکه این نکته بایدت خواندن
خاری از پای عاجزی کندن
گردی از دامنی بیفشاندن

********

شعر سنگ مزار خودش

اینکه خاک سیهش بالین است        اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید        هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن‌همه گفتار امروز        سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند        دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست        سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد        هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی        آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد        چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند        چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن        دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه        خاطری را سبب تسکین است

*********

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                    فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم                    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست        پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت               این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است        این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است         آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره‌ سرشک یتیمان نظاره کن                   تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین! به کجروان سخن از راستی چه سود؟   کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟